شاید دوست داشتن به معنای تمایل به این باشد که "دیگری" طرف مقابلت در اسایش و راحتی بیشتری زندگی
کند یه جور میل به خوشبختی او ..اسایش او ...
در یه درجه بالاتر ، میل به اینکه .آگاهی و درک طرف مقابلت از دنیا ، بالا و بلاتر رود میل به رشد روحیییی و شخصیتی او .
میل به اینکه ناهمواری های مسیر زندگیش برایش به مانند نقطه ای کور شود یعنی اینقدر روحش قوی و بزرگ و بزرگ تر شود ...
تا چنین باشد که بهتر از لحظه هایش استفاده ببرد و زیست کند
اگر
خوش بینانه بنگریم باید بگوییم تقریبا همه ی ادم های اطرافمان "همه ی
انهایی که از دید عام مشکل خاص شخصیتی آشکاری ندارند " خوب هستند مگر
اینکه عکس ش ثابت شود"
خب با این دید همه را دوست
میداریم وباید دلمان شادی وموفقیت همه را بخواهد شاید انهایی که به دیده
عشق به دنیا و مخلوقاتش مینگرند و ارزویشان خوبی و شادی برای همه هست غلظت
این حس شان بررنگ شده که عاشقانه مینگرند
این را در حالت یک درجه بالاتر از ادم های حسود و بدخواه و کسانی که روحشان بیمار است "میگویم حساب انها جدا کنیم فعلا/
و
واقعیت است که هر کدام از منو شما ها که درونمان این نباشد مطمنا باید
بدانیم که روحمان سالم نیست و بیمار است که البته امروزه بخاطر مواظب نفس
نبوده ایم تعداد بیماران این مدلی بسیااااااارند اما میخواهم در بهترین
حالتش بحث را بگویم
خب به
فرض که ما حس خیلی خوبی به طور عام به مردم داریم و برای همه واقعا ارزوی
موفقیت میکنیمو هر کاری از دست مان براید برای هر شایسته ای ، حتی غریب
انجام میدهیم حالا میخوایم ببینیم چی میشه که یه شخص رو خاص تر از این
حالت دوست میداریم ؟؟؟
و این میشود که حس می کنیم واقعا
کسی را دوست داریم " میخوام در یه درجه بالا تر از "این مدل رفتار هایی که
با یک نکاه اول یا با ایجاد یک حس عطشناک غریزی اسمش میشود دوست داشتن
"بگویم
خب شما چطور کسی برایتان خاص تر میشود ؟؟؟
من
معتقدم همه این ادم هایی که روزانه با انها رو کار داریمو تا بحال از بدو
تولد و تا اینده ی نیامده میشناسیم ، همه شان جاله چوله هایی عمیق در
روحشان دارند که زیاد و کم دارد بسته به نوع ادمش و شرایط محیطی زندگی اش.
حالا از نظر من تفاوت کجا ایجاد میشود ؟؟؟
فکر
میکنم 1:وقتی کسی را ببینیم که این موضوع را دریابد ،چاله چوله های درون
روحش را تا یه حدی حداقل کشف کند و ببذیرد که انها وجود دارند و
2:
از همههههه مهمتر اینکه ان شخص در عمل و رفتارش نشان دهد که
خواهاااااااااااااااان رشد هست و میخواهد خودش را از انجه نباید باکسازی
کند و از هیچ کوششی در این راه برای خود واقعی اش، دریغ نمیکند
مشاهده کنیم که بقولی اهل رفتن از انچه که هست بسوی انچه که باید باشد هست
هر چه ابعاد این 2 مورد در شخصی وسیع و وسیع تر میشود و عملا در میابیم علاقه ما به ان شخص بیشتر میشود
خب
حالا به این میرسیم که : در بیشتر موارد که ما جوان ها حس میکنیم شخص
خاصی را یافته ایم و تا اخر عمر باید در غم رفتن ش بسوزیم چه توجیهی وجود
دارد ؟؟؟؟؟؟
ببینین دوستان عزیزم ، اینکه مردی یا زنی
رفتار های مردانه و زنانه اش بجا و صحیح باشد طبیعتا ما را جذب میکند و
مورد احترام است یعنی کسانی که نیمی انچه را "از کتاب ها و اصول و قوانین
از قدیم تا بحال گفته اند " در جایگاه زن شایسته و مرد شایسته دارا ست
اما
نکته اینجاست اگر خواهان فردی بطور مثال ، مهربان و مودب و دارای ابهت
مردانه هستید و کسی را یافتید که اینها را داشت و تنهایتان گذاشت به هر
دلیلییییییییییییی ، نباید فکر کنین او شخص خاصی بوده است که شما به معنای
واقعی دوستش داشتید این چنین خصوصیتی را واقعا میتوانین در اشخاص دیگری هم
بیدا کنید که شاید حتی بیشتر شایسته دوست داشتن باشند
اگر
هر کسی کمی درون روح ش کنکاش کند و سعی کند وسعت ببخشد در میابد که گاهی
دلتنگی ها فقط بخاطر عادتی است که ی"ه مدت با وجود ان شخص "کرده اید نه
بدلیل خاص بودن ان شخص ...
ادامه دارد ...